۳۰ عادت که زندگی شما را تغییر خواهد داد
چند روز پیش در حال جستجو درباره ” تغییر در روش و سبک زندگی” بودم که به مطلب جالبی برخورد کردم از یک وبلاگ انگلیسی در خصوص افزایش توانمندی های شخصی ، نویسنده به زبانی خیلی ساده و براساس تجارب خود ۳۰ عادتی را که می تواند بر زندگی ما تاثیر گذار باشد را در چند دسته بندی مطرح نموده. به نظرم رسید این مطلب را ترجمه کنم و با هم درباره آن بیشتر صحبت کنیم
برای دیدن بقیه مطلب به ادامه ی مطلب بروید
اس ام اس خنده دار - اس ام اس سرکاری
گر برد خانه جام را هلند
یاکند اسپانیا جام را بلند
ووووزلای کر کند گوش جهان
باز گویم دوستت دارم بلند
- - - - - -
سلام،شما در مسابقه پیام کوتاه جام جهانی شبکه سه
برنده یک دستگاه افتابه جهت سهولت در انجام امور شستشو شدید.
.
.
روابط عمومی کاهش مصرف
- - - - - -
دوستت دارم و پیشت می مونم تا وقتی که با منی/اگه شک داری پس برو بپرس از هشت پای پیشگوی آلمانی
عشق يعني
سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان
نوجواني
عشق يعني همين يك، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين
ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري،
دست را آزاد كني
و چشمها را
بسته،
رنگها را در اختيار روحت بگذاري، تا با معنا لمس كند
بايد
آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من
اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس
يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني
همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شببو
دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني
زيبا ببيني
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه
هست
همين، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال
شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم
صبح از غبار نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني،
شايد
امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي
انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست...
این همه حسود بودم و نمیدانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه میگذرد
به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت میکند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت میکنم...
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمیاست،
که مرا وادار میکند حسادت کنم
به تنهاییام
به جهان
به خاطرهای دور از تو...

اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته
وقتی که می رفتی، بهار بود
تابستان که نیامدی، پاییز
شد
پاییز که برنگشتی، پاییز ماند
زمستان که نیایی، پاییز می ماند
تو را به
دل پاییزی ات
فصلها رابه هم نریز
تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست
من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود
.
مطمئن باش ، برو ...
ضربه ات کاری بود ، دل من سخت شکست ...
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ...
و به این قلب یتیم
که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ...
تو برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ...
الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ...
تلافی من .... میرم تا به اون برسی ...
سره راهت نباشم ... راستی ... قد من
دوست داره ...
یک روز فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به اتش میکشم اما امروز برای دیدنش حاضر نیستم حتی کبریتی روشن کنم
دلم را مبتلایت کرده بودم
.
خودم را خاک پایت کرده بودم
ندانستم که بی مهری وگرنه
همان اول رهایت کرده بودم !
به تو سپرده بودمش ، با هزار و یک امید ....
وحالا برای هزار و یکمین بار
دلم را می برم تا شکستگی اش را گچ بگیرند !!!
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست .
چند روزیست که این دل
میشکند.
اه....
تو همیشه میشکنی و من همیشه فراموش میکنم مگر تو انها را زنده
کنی.
اما نمیدانم چرا این دفه نمیتوان فراموش کنم.
شاید دگر از قلبم،تکیه
نباشد برای محبت و فراموشی آن.
.
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
دل عشق پر از رنگ و ریا دوست نداشت
.
یک لحظه تو را زمن جدا دوست نداشت
ای آیینه دار خلوتم باور کن
اندازه ی من کسی تو را دوست نداشت
گفتی نفرین میکنی ؟
گفتم نه ...فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه....
هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه.....
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
.
شکسته باد آن که دلش این چنین می خواست...
ای آنکه به تقریرو بیان دم زنی از عشق...
ما با تو نداریم سخن خیرو سلامت.
دلمو شکستی بازم دوبـــاره ه
اما بدون چوبه خدا صدا ندااره ه
تنها آرزوم اینه که یه روزم برسه
چشمای تو مثه ابرااااااا ببــــاره
من منتظرت شدم ولی در نزدی
بر زخم دلم گل معطر نزدی
گفتی که اگر شود می آیم اما
مرد این دل و آخرش به او سر نزدی
از قدیما گفتن کوه هرگز به کوه نمیرسه دل بسوزون ولی بدون آدم به آدم میرسه
دیگه بی تو نمی میرم...
توئم با بی کسیت سر کن
تو حقت بدتر
از اینه که دل تنگم بمونی...
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود بازآمدم، او رفته بود! دل زدستش روی خاک افتاده بود! جای پایش روی دل جامانده بود...
خودت رفتی ولی عشقت نرفته... من عاشق تر شدم هفته به هفته
از تو دلگیرم...از عاشقی سیرم...درسته بی تو میمیرم...ولی ایندفعه میرم
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش
باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
حیف این چشمهام که برای چون توی بی ارزشی اشک ریخت!
و چه ساده دلم که هنوزم دوست داره

بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال
به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد
مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...!
نه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم كه بي بهانه بگريم، و بي ترانه بميرم ستاره اي
به درخشندگي ماه كه ديري است به دست توده اي از ابرهاي تيره اسيرم فرو نمي كشد اين
آب ، آتش عطشم را خوشا كه باز بيفتد به چشمه سار مسيرم دلم گرفته برايت ولي اجازه
ندارم كه از نسيم و پرنده، سراغي از تو بگيرم
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
خدايا عاصي و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم
ديگر به جان آمد در اين شبهاي تنهايي بيا بشنو تو فريادي که پنهان در گلو کردم
نازنين دنيا همينه اون كه خوب بود بدترينه نكنه تنهات گذاشته اخره عشقها همينه
اين روزا عشقها خياله حتي فكرشم محاله عشق پاك پيدا نمي شه باشه هم رو به زواله
من هنوز می ترسم
مبادا با زبانی سخن بگویم
که میان آدم ها رایج نیست
من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
چون آنجا آزادی دست ها محدود است
و من دلم میخواهد دست هایم را
بی شرمندگی بالا ببرم :
-آقا اجازه
ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
اما هنوز
از چشم های شما می ترسیم !
وقت تنگ است کسی گفت :بيا تا برويم
بوی مردار گرفتيم از اينجا برويم
چشم چرخاند و زمين دور سرم می چرخيد
ناگهان باز کسی گفت خدا را برويم
عشق در معرکه امروز غريب است غريب
کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برويم
کم بگوييد که اين چشم به راهی تا کی ؟
ترسم آخر همه از خاطر دنیا برويم
ما از اين -ماندن بی عشق - دگر خسته شديم
گر دلت پا به رکاب است بيا تا برويم
مدتي است ديگر صدايم را نمي شنوي
صدايت را نمي شنوم
درست از همان روز كه گفتي تنهايت نمي گذارم
مي نويسم شايد بخواني
اما حالا ديگر خواندنت هم دردي را از من دوا نمي كند
مي داني
روزها مي گذرد
ماه ها مي گذرد
و سالها نيز خواهند گذشت
اما چيزي در من تغيير نمي كند
هيچ چيز
انگار كه چيزي را گم كرده باشم
هر روز به دنبال اش مي گردم
نمي دانم گم كرده ام
يا جايي جا مانده است
يا شايد تو آن را با خود برده اي
جايش خالي است
مي سوزد
...
و هيچ چيز ديگري جايش را پر نخواهد كرد
صدای قدم هایش را به خاطر دارم
حتی گرمای نفسش را میشناسم
هر ماه به دیدارم می آید
آنقدر گریه می کند تا باران ببارد
برایم یک شاخه گل می آورد
یک شاخه مریم سپید
گلهایش را وقتی که رفت بر می دارم
لای دفتر شعرم می گذارم
تمام شعرهای آن دفتر را برای او گفته ام
دفترم بوی مریم می دهد
او مرا مریم صدا می کرد
ولی من نازنین بودم
او عاشق مریم بود
ولی من عاشق او بودم
اکنون که بر سر قبرم مریم می آورد
آهسته می گوید
نازنین ... برایت مریم آوردم
هنوز هم عاشق اویم
و من درمیابم
چه بیهوده عاشقش بودم
و آن سنگ دل هنوز مریم را دوست می دارد
افسوس من مرده ام و
شب هنوز گویی
ادامه ی همان شب بیهوده است...
من
پرنده ی زخمی خون بالی را دوست دارم که خیس خیس...
خون بال خون بال...
زیر تازیانه ای باران می پرد..
تا شاید عادت قشنگ پریدن را از یاد نبرد